خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386

به نام حضرت دوست

***
هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم ...
« لسان الغیب »
***
((در توجیه این بیت همین بس که احتمالا جناب حافظ هم خونه ای مثل خونه ما داشته !.. البته این خونه یه دنیا با خونه های دیگه فرق داره ... چون همه میگن : "در خانه ما رونق اگر نیست .. صفا هست !" اما خدا رو شکر به همت شما دوستان عزیز ، در خانه ما هر جفتش به وفور یافت میشه ! به حدی که بی تعارف دل آدم رو جوان میکنه .. باور ندارین برین از ننه آمنه بپرسین!!))

   عرض سلام و ادب و احترام

   پاشین ببینم با اون قیافه هاتون !!.. ای بابا چرا دارین لخت خواف پهن میکنین ؟!.. یعنی هر کی بهتون بگه که میخوام براتون داستان تعریف کنم ، شما سریع لنگاتون رو به قبله میشه و صدای خرناس تون میره هوااا ؟! نـــه خیر داداچ من ، این جا از این خبرا نیست .. داستان ماستان هم تعطیله (!) اگه دلت داستان های خوشمل (بقول زنده یاد نیلوفر!) می خواد ، مجبوری تا بی نهایت سفر کنی ..
نـــــه ، مثل این که شما ملایمت سرتون نمیشه !.. حالا یه داستانی براتون تعریف میکنه که تا عمر دارین یادتون بمونه!!  

   آخه چرا آدمیزاد تا زور بالا سرش نباشه ، خودش با زبون خوش و مثل بچه آدم کارهاش رو سر وقت انجام نمیده ؟! (حالا فهمیدی داستان چوب و سر از چه قراره !) یادمه اون زمانی که مثلا محصل بودم (همچی میگه "اون زمان" که آدم فکر میکنه عمۀ من خرداد امسال 16 واحد خزعبلات رو پاس کرده!) آخر ترم ها مثل استران معلوم الحال در مرداب بی نیلوفر دانشگاه ، بوکس و باد می کردیم و با حالی نزار، هزاران فحش و ناسزا رو به روح خودمون ایمیل می نمودیم و با اون دل شکسته پیمان می بستیم که ترم بعد از همون روز اول ال میکنم و بل میکنم اما ... باز آخر ترم بعد که میشد تازه به فکر خرید کتاب میفتادیم !! یا مثلا خود تو ، با رفیقت ساعت 8 صبح قرار داری ، بعد دقیقا راس ساعت هشت تازه از خواب پا میشی ؟! ننه آمنه به داش یوسف میگه برو نون بگیر ، بعد داش یوسف میذاره نون های تو یخچال که تا آخر خورده شد و یه لقمه هم جهت لنبوندن یافت نشد و همه دچار سوء تغذیه شدن و راشیتیسم گرفتن (!) تازه به فکر خرید نون میفته .. مثلا سارا قراره به ننه در جهت شستن ظرف ها کمک کنه ، اما تا حجم ظرف های کثیف به سقف آشپزخونه نرسه، دست به سیاه و سفید نمیزنه .. آقا موشی باید شوفاژخونه رو روشن کنه ، اما تا آقا رضا تشریف نبرن حموم و از نوک مو تا سر پاشون قندیل هایی در حد تیم ملی (!) نبنده و با اون صدای ملیح شون فریاد نکشن ، موش موشی از جاش تکون نمیخوره یا ... بس بود یا نه ؟! بازم میخوای بگم .. اینم آخریش :
   همین غریبه (به قول گیلاسی : پارازیت!) خبر فوتش (!) بهمن پارسال پروژه کارشناسی برداشت و قرار بود که شهریور امسال تحویل بده .. اما این قدر پشت گوش انداخت و سرش رو با این کار و اون کار بند کرد که الان بعد از گذشت یک سال استادش بهش گفته اگه تا آخر بهمن ندی ، نمرت رو رد نمیکنم (!) برای همین مجبور شده شبانه روز بچسبه به پروژه و حتی وقت خوابیدن هم نداره .. دیگه این قدر رو صندلی نشستم که دارم عملا شکل صندلی میشم !! یکی نیست بگه آخه کدوم رشته برای کارشناسیش پایان نامه میخواد که ما باید پروژه بدیم (خیلی ها .. مشکل اینجاست که تو چشم دیدن نداری عمو جان !!) این توضیح کوتاه رو هم فقط به خاطر گل روی آبجی بزرگه مرجان جان دادم و
اون دو تا ورجک کوشولو و ته تغاری خونه (سروناز و مونا!!)
   به هر حال ما آخرش هم نفهمیدیم که چرا تا زور بالای سر آدم نباشه ، دست و دلش به کار نمیره ؟!؟!


   از هر چه بگذریم ، سخن از خویش خوش تر است !!
بنفشه در عین ناباوری با گوش کردن به حرف آبجی مونا ، سنت بسیار خوبی رو برای اولین پست هر یک از اعضاء باب کرد ، اونم چیزی نبود جز قرار دادن یه بیوگرافی کوتاه تا ملت تکلیف شون رو بفهمند !!.. درسته که تو این دنیای بی در و پیکر مجازی دلیلی نداره همیدگه رو به شکل کامل بشناسیم اما داشتن یه پیش زمینه از شخصیت طرف مقابل ، باعث افزایش درک متقابل و استحکام خانواده مون میشه (حالا شش ماه تو نیمکتش خانواده زندگی میکرده ، فکر میکنه مشاور خانوادست !..) بهر حال مهمه که آدم بدونه این حرف ها رو غریبه ای شش ماهه نوشته یا یه آدم شصت ساله !! به نظر شما مهم نیست ؟!؟!
* غریبه *
اسم : امین ، محل تولد و سکونت : مشهد ، متولد : 63 ، شماره شناسنامه : !!! / با اینکه بیست و اندی سال از خدا عمر گرفتم ولی هنوز که هنوزه آدم نشدم (!) / انشاءا... تا آخر سال مدرک کارشناسیم رو در رشته آمار از دانشگاه زیبای پیام نور (!) میگیرم و به درجۀ رفیع سربازی نائل میشم (-: / اصولا سعی میکنم که در نوشته هام از یک سبک ثابت استفاده نکنم و تنها نکته ای که وقت خوندن اراجیفم باید مد نظر داشته باشید اینه که نوشته های داخل پرانتزش یه جور خوددرگیری فانتزیست بین  غریبه و امین !! (خب میمردی اگه این رو نمیگفتی !! اندازه یه نخود آبرو داشتیم که اون هم به فنا رفت!) ملاحظه کردید ... به شدت انتقادپذیر هستم ، به همین دلیل خودمم همیشه حرف هام رو خیلی رک میزنم ؛ در ضمن اگرم از این نوع اخلاق خوشت نمیاد ، میتونی بری گریه کنی یا بری با گیلی خانوم جیغ بزنین یا دو تا قرص اعصاب از مونا بگیری یا ... خلاصه یه خاکی به سرت بکن!!  
   امیدوارم این چند سطری که به عنوان شناسنامه غریبه نوشتم ، به اندازه کافی گویا ، واضح و مفید باشه . با این وجود اگه کسی سوال دیگه ای هم داشت میتونید نامه هاتون رو به صندوق پستی شیرخوارگاه آمنه بفرسته !!

   و اما بعد ...
از اون جا که داداش رضا بزرگ این خاندان محسوب میشن و حرف هاشون مثل در و گوهر میمونه .. و به خاطر اینکه خیلی قبولش دارم و احترام زیادی هم براشون قائلم ، پیشنهاد روزهای اول ایشون رو بر دیده منت میگذارم و اوامرشون رو اطاعت امر می کنم .
   پاراگراف زیر شرح مختصریست از رویای شیرینم :
همون طور که به پیشنهاد موشی یه روز همه دور هم جمع شدیم و پایه های این خونه رو بنا کردیم ، دقیقا یک سال پیش تو همین روزها بود که سروناز تو نیمکت پیشنهاد تشکیل یه خانواده رو داد .. اون زمان داش شهرام هم با ما هم سفره بود ، حتی نسی و گیگیلی با هم تو یک حوض بزرگ شدن !.. آبجی مرجان دقیقا مثل اینجا آبجی بزرگه محسوب میشد .. زنده یاد نیاز که چند وقتیست مفقودالاثر شده ، دختر خاله مون بود و .. جاتون خالی ، جمع مون حسابی جمع بود . آن چنان صفا و صمیمیتی در بین بچه ها موج میزد که گاهی جا نمیشدی از در نیمکت بیای تو !! کافی بود کسی فقط یه ساعت به نیمکت سر نزنه ، تا کمیته تحقیق و جستجو تشکیل بدیم و بریم از زیر سنگ هم که شده پیداش کنیم ؛ شاید باورتون نشه اما خود من به شخصه هنوز آکونت قبلیم تموم نشده بود، سریع میرفتم یه دونه دیگه می خریدم .. بی تعارف میگم که اون جمع ، دوست داشتنی ترین جمعی بود که من در حیات مجازیم تجربش کردم .. همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا خرداد امسال ، جریان امتحانات و مشغولیت های دیگه باعث شد کمی بین مون فاصله بیفته .. البته یک مدیریت خوب میتونست همه چی رو جمع و جور بکنه و من اقرار میکنم که بخش اعظمی از تقصیرات به گردن منه گردن شکسته بود .. راستش ترم آخرم بود و کمی دست و پام می لرزید!! ((آخه کسی که 16 سال رو پشت سر گذاشته، اون هم بدون این که حتی یک واحد بیفته، خیلی براش زور داره که ترم آخر کم بیاره .. اونم تو دانشگاه پیام نور (!) جایی که تا نری توش نمی فهمی دنیا دست کیه (؟!) اونم رشته ای مثل آمار که خدا داند حال ما !!.. تازه اگه بخوای به جای نه ترم (کارشناسی آمار در پیام نور، 4 سال و نیمه است) در عرض هشت ترم قال قضیه رو بکنی. خلاصه فشار زیادی روم بود...)) هر چند که من به خاطر شرایطم مجبور بودم کمتر به نیمکت سر بزنم ، اما سایر رفقا هم بی تقصیر نبودن .. اگه آدم خودش رو در مقابل یک جمع متعهد بدونه ، به این شلی ها جا نمیزنه . مثل الان که روز 29 بهمن هست و من فقط یک روز دیگه فرصت دارم اما به خاطر تعهدی که نسبت به خونه مون احساس میکنم، همه چی رو ول کردم و جهت دست بوسی رسیدم خدمت رفقا ..
   و آخرین نکته هم این که تنها دلیل حیات یک وبلاگ به نظر من ، بخش نظراتش است . به شرطی که همه به نظر هم اهمیت بدن ، برای اون ارزش و احترام قائل بشن و دقیقا مثل همین جوی که اینجا حاکم بوده و هست ، در مقابل نظر همدیگه عکس العمل نشون بدن ...

عذر میخوام که سرتون رو به درد آوردم ؛ قصدم فقط انتقال تجربه بود و بس .. امیدوارم که بتونیم در کنار هم، روز به روز بهتر از دیروز بشیم !!
راستی اگه نتونستم جواب نظرات تون رو بدم ، ازم دلگیر نشید .. مطمئن باشید که همه شون رو میخونم و در مورد جواب دادن ، تنها مشکل غریبه زمانه گذرانه ...


شاد باشید و شادی آفرین
یا حق

جمعه 26 بهمن ماه سال 1386

سلامون علیکم بر جمیعاً جمیعای کته کله های مهربانانه

ولنتاینینتون مبارک شده رفت پی کارش
اول بگم هر کی هر چی گرفته نص نص وگرنه شب همین دارکو رو میفرستم بیاد سروختتون
موشی رد کن بیاد بالا
هی مرجی اخ بیاد
سارااااااااااااااااااا تو ام؟ داری پنهون کاری میکنی؟؟
داداش رضا الکی نپیچون و ژس نگیر که خودت END اینکاره ای ...
دارکو وای میسی همینجا همه رو جمع میکنی میاری پیش من وگرنه همین تشت مسی رو تو کلت خورد میکنم


بریم سر آپ؟؟!!
نه اول سفارشجات مونا خانوم رو انجام بدیم:
اسمم بنفشه است ملقب به آمنه رخشور (الهی بمیرید که مادر تونو نمیشناسید حیف اون همه رخت چرکی که من به خاطر شما شستم)
اگه 6 تا بچه دیگه رو که ازدباج کردن در نظر نگیریم من ته تغاری خونمونم
لیسانس دیوونه شناسی دارم اما خودم هر چی خل و چله رو از رو بردم و کف ماهیتابه چسبیدم (خدا کنه جکشو شنیده باشی) یه ترم هم از فوق خوندم اما در عین بدبختی مجبور شدم ولش کنم چون هم کارم زیاد بود هم پیام نوری بودم و خیلی سخت بود اما هنوز نفسم واسه کتابام میره و واسه چیپس میاد همین دیروز دیروزم فک میکردم من بی نظیر بوتو ام امروزم که میبینی دیگه من آنا کارنینا هستم اینم اعصابمه .....
الانم کارمندم و توی – به قول داداش رضا- راپورت خانه فارس کار میکنم و تنظیم کننده و نظارت بر عملکرد خل و چلهای شهرستانم که خبراشونو میفرستن پیش ما تا قیمه قیمه کنیم و خوراکی باب طبع آقایان بپزیم
گاهی وقتا هم میرم کیلینیک مشاوره و اگر وقتی پیدا کنم میرم خونمون و مثل کوالا میچسبم به تختم.
خونمون و شماره شناسنامه پدر بزرگمم دیگه نمیگم چون سر مخفیه


داشتم با خویشتن خویش مناظره و مشاوره و گفتمان و کوفت و درد و مرگ میکردم و به خویشتن خویش فوش خوار و مار میدادم که چی بنویسم و چه پستی بزارم که یاد این نوشته افتادم ... از جمله چرندیات خودمه :

« آنگاه که پیچک تنهایی حنجره ام را به بند می‌کشید و چشمانم بر غم دل می‌باریدند
روزنه ای از آسمان برویم گشوده شد
نفس درون سینه ام حبس و کلام در قفای گلویم محبوس گشت
ندایی دلنواز آمد : دیده برهم نه ... رازیست با تو گفتنم

وحشتی دردناک سراپایم را پیمود
بازهم قلبم از حرکت باز ایستاد
ِسِر این راز سَر به مُهر چیست که باید در خاموشی دیدگانم بر ملاء شود؟!
هراس سقوط مانع از حرکتم گردید ... لحظه ای درنگ ... چشمانم فراخ و قلبم بی طپش بود
در دل تو را طلبیدم... تویی که همیشه با منی...
ندای دلنشین پژواک یافت : دیده برهم نه ... رازیست با تو گفتنم
مرا یارای ایستادگی نیست
دیر زمانیست مدهوش این ندایم
بس دور و دراز زمانیست که انتظار رسیدنش را میکشم
لیک می‌هراسم از سقوط
می‌هراسم از طعم تلخ فراقش
میخواهمت ...تو را ... باز هم از آسمانت فرود آی و در قلب کوچک و حقیرم بنشین تا مرا آرام بخشی

نوازشگرانه گیسویم را پیمود و باز هم آهنگ کرد : دیده برهم نه ... رازیست با تو گفتنم
تمام وجودم تو را طلب کرد و به نام تو دیده بر هم نهادم .
وجودم در حرم اضطرابِ نداشتنش مذاب و از گوشه چشمم روان شد
به فرش آمدم.
حجاب کلامش فرو افتاد.
راز سر به مهر گشوده شد
و خداوندم مرا به دو دست دعا نگه داشت
به عرش رفتم.

مرا یارای گشودن دیدگانم نیست
رویاهایم در قاب تاریک چشمانی فروبسته باغی از نور و روشنایی اند و من ..........


خداوندم سپاسگذارم.»


این یه تعارف نیس... عین واقعیته . روزی که خداحافظی کردم از احساس پوچی و تنهایی لبریز بودم اما به سرعت با چند تا کامنت مرجان و موشی و یوسف امیداوار تر شدم ... شاید باور نکنید که کل مشکلاتم رو توی همین « خونه ما » که شاید خیلیا تون جدی نمیگیریدش و بهش به چشم مسخره بازی نگاه میگکنید فراموش کردم و امیدوارتر شدم

دنبال یه بهونه بودم که به همه تون بگم « دوستون دارم» چه اونایی که از قبل میشناختم چه اونایی که اینجا شناختمشون ... روحیه فعلیمو که به خوبی وصله شده به شما ها مدیونم

راستی اون هدیه ویژهه هم مال داداش رضا بود . به هیچ کدومتونم جایزه نمیدم کته کله های مغز فندقی


پ.ن
موشی جز زده
من چطوری عکس بزارم و یا از سیمیلها استفاده کنم یا فونت رو تغییر بدم
الهی بمیری موشی من کمتر از دستت حرص بخورم

1 2 3 4 >>