به نام او که حکیمانه مارا را با هم آشنا کرد...
سلام.سلام.من حیتام.همون دختر بدقولی که پاشو به خونه نذاشته داره دبه در میاره!
اما حقیقتش بد قولی نبوده،فقط چون من چند روز به نت سر نزدم،متوجه نشدم که نوبتمه.به جون خودم من بی تقصیرررررررررررم!
اگه اجازه بدید دوست دارم اول اندر احوالات خودم کمی بگم.چون خیلی از دوستان اینجا دوستان جدیدی هستند که منو نمیشناسن.
همونطور که گفتم حیتام.22سال و 8ماه و 9روزمه!(جل الخالق!تا حالا اینقدر به خودم دقیق نشده بودم!!!)
اهل مشهد الرضا.لیسانس مدیریت بازرگانی.در حال حاضر بیکار و علاف !آخه راستیتش از کارای اداری و روتین خوشم نمیاد.در انتظار نتایج ارشد و با این حساب ملتمس دعا از همه ی دوستان خونه ی ما!
دوست دارم اخلاقیاتمو نگم تا بهتون ذهنیتی ندم.ترجیح میدم کم کم خودتون منو بشناسید.
حقیقتش من از توی وبلاگ "نیمکت تنهایی من"با عده ای از برو بچ آشنا شدم.اونجا وقتی تشکیل خونواده دادیم،به منم سهم "عمه"شدن رسید. واسه همین بعضیا بهم میگن عمه حیتا!(یه وقت فکر نکنین سن و سالی دارماااااااااااااا)اما دوست دارم اینجا همون "حیتا"صدام کنید.چون عمه حیتا مال نیمکت بود.
دیگه نمیدونم چیا باید بگم.از اینکه منم به جمعتون پذیرفتید بی نهایت خوشحالم و ممنون.
واسه اولین دفه میخوام مهمونتون کنم با یه متن از "عرفان نظر آهاری" از کتاب "جوانمرد "امیدوارم خوشتون بیاد:
آن مرد طبیب بود و می گفت:جهان بیمارستانی است بی سرو سامان.هر کس بیماریی دارد و هر کس دوایی می خواهد.هزاران هزار بیماری،افسوس،اما هزاران دوا را چطور میتوان یافت؟
* * *
جوانمرد اما می گفت:ما همه تنها یک بیماری داریم .*خواب* و دوایی نیست جز *بیداری*!
"بیدار "شویم تا جهان "بیمار" نباشد!



